تبليغاتX
من...

























من...

ناگفته ها

گمنام تر از سپاهي گمنامم

پر درد تر از مريض بي درمانم

ميدانم كسي نخواهد به تو گفت

نارام تر از حوالي زندانم

         

***


دلم از سنگ كه نيست

بستن دل به كسي ننگ كه نيست

مثل آيينه شكستن سخت است

دل من مثل دلت سنگ كه نيست

           

***


هوا سرد است و ميخواهم ببارم

به روي گونه ات گوهر ببارم

اگر ديدم ترا با غير روزي

به روي شانه ات خنجر ببارم

...

نوشته شده در 90/10/05ساعت 15:31 توسط زحل نجوا| |

بیا آخر خط شد، همین بود وتمام

جدایی! آه، نصیبم همین بود و تمام

چگونه باز نویسم که دوستت دارم!!!

همین نقطه آخر، همین بود و تمام

به تار وسوزن دستم نگاه کن و بیبین

به بخیه های لبم، آخرین بود و تمام

شکست هر چه که بود و نبود در ذهنم

مرور نام تو هم یک نسیم بود و تمام

بیا به گردنم آویز حلقه دارت

همین نفس که شکست، آخرین بود و تمام




نوشته شده در 90/03/27ساعت 21:55 توسط زحل نجوا| |

دیریست که باز مرا از یاد برده ای و خاکم را به دست باد های وحشی سپرده ای،  قدم هایم را اهسته بر میدارم نکند روزی از بودنم خبر دار گردی، نکند صدای قدم هایم مرا از تعقیب تو باز دارند . . .
نوشته شده در 89/05/30ساعت 21:51 توسط زحل نجوا| |

افتاب داغ و سوزان همه شهر را فرا گرفته بود، سکوت سنگینی در شهر حکمفرما بود انگار برا ی لحظه ای حکم مردن را داده باشند. ادم ها با چهره های وهم الود و خسته در جاده ها سر گردان بودند، موتر ها در قطار های نا منظم انتظار میکشیدند ادم های داخل موتر خسته تر و عصبی تر از ادم های بیرون بودند.، درجه حرارت هوا هم تا اندازه اخر بالا رفته بود، هیچ کس نمیدانست به خاطر چی محکوم به این سکون شده اند. جاده اسمایی از همیشه پر گرد و خاک تر و داغ تر، مردی با لباس مخصوصی در مسیر جاده در حرکت بود و یک مخابره هم در دست داشت که از ان صدای نا مفهومی بلند شد و مرد سریع تر به حرکت در امد و به طرف مقابل جواب داد: گرفتم، راه باز است. در همین هنگام صدای الارم موتر های پلیس بلند شد که هر لحظه نزدیک تر میشد، دو موتر مدل بالایی که شیشه های سیاه داشتند به تعقیب موترهای پلیس که با بلند ترین سرعت در ساعت حرکت میکردند نمایان شد و با خود تمام گرد و خاک جاده را به هوا برد، همین که موتر ها گذشتند انگار همه چیز دوباره جان گرفت موتر ها به حرکت در امدند، صدای میوزیک دوباره از دکان ها اوج گرفت، ادم ها نفس را حت کشیدند. این حالت برای من تازه گی داشت اما برای مردم دیگر یکی از ضروریات زنده گی شده بود که باید برای اینکه کدام بلند رتبه از جاده میگذرد باید نفس ها را در سینه حبس کنند و قباله سرک یا همان جاده را به مقام دو دستی تقدیم کنند. ان روز من فاصله یی را که باید در چهل و پنج دقیقه طی میکردم و به پوهنتون میرسیدم به نود دقیقه طی کردم حالا ادم های دیگری که کار واجب تر و یا هم مریض با حالت وخیم داشته با انها چه شده خدا میداند.
نوشته شده در 89/03/27ساعت 11:28 توسط زحل نجوا| |

 

خاموش گشت دخترک، بازیچه اش شکست

در امتداد راه صدای دلش شکست

چادر به سر نمود و جوان گشت چون گلی

چوری به دست نازک وبی شیمه اش شکست

خندید چون به روی زمانه ز قهر دل

گفتند بی حیا و خندیدنش شکست

نوشته شده در 88/12/17ساعت 8:17 توسط زحل نجوا| |


من دختر بارانم

با باران امده ام وبا باران خواهم رفت

صدای شر شر باران مرا میخواند

در بیکرانه ها

دستانم را میگشایم

چشمانم را میبندم

لغزش باران را روی گونه هایم حس میکنم

پروازم در افق های دوراست

در جوار هندوکش

درکنار آمو

قلبم مانند گنجشکی که از ارتفاع میترسد

تندتند میزند

...

ای کاش همچنین بود زنده گی

آزاد بودن از هر بندی

رها بودن در دست هربادی

 

 

 

 

نوشته شده در 88/11/10ساعت 9:51 توسط زحل نجوا| |

تو با نگاه خوشت صدترانه میخوانی

مرا به بی کرانه میخوانی

چو شعر داغ

 که سر مست عشق واشوب است

برای لحظه یی

 بی عاشقانه میخوانی

تو ان سرود خوش لحظه یی ترنم باش

که باشکست سکوت

 فاتحانه میخوانی

تو ان فرشته مغرور عشق خواهی بود

مرا برای خودت

 بی بهانه میخوانی

 

نوشته شده در 88/10/20ساعت 11:1 توسط زحل نجوا| |

سلام

اینبار خواستم با یک تغییروشعری ازحضرت مولانا بروز شوم

اگر نه روی ودل اندر برابرت دارم

من این نماز، حساب نماز نشمارم

زعشق روی تو من رو به قبله اوردم

وگر نه من زنمازو زقبله بیزارم

ازین نمازریایی، چنان خجل شده ام

که دربرابررویت، نظر نمیارم

نمازکن به صفت،چون فرشته بایدو،من

هنوز در صفت دیودد گرفتارم

کسیکه جامه به سگ بر زند نمازی نیست

نماز من که پذیرد؟ که در بغل دارم

ازین نماز نباشد به جز که ازارت

همان به انکه تو را بیش ازین نیازارم

ازاین نماز غرض ان بود که من با تو

حدیث درد فراق تو باز بگذارم

وگر نه این چه نمازی بود که من بی تو؟

نشسته روی به محراب ودل به بازارم

اشارتیکه نمودی به شمس تبریزی

نطر به جانب ما کن غفور غفارم

نوشته شده در 88/10/17ساعت 12:9 توسط زحل نجوا| |

باواژه هاي عشق تو تسخير ميشوم

در اشك چشمهات سرازيرميشوم

درراه پر فراز و نشيب عشق تو

باسنگ هاي جاده درگیرميشوم

 من درسکوت جاده پر  راز زنده گی

چون راه بی جواب تعبییر میشوم 

سخت است زنده گی به خدا بی تو بودنم

مانند سیل از نظرت تیر مشیوم

 

 

 

نوشته شده در 88/09/13ساعت 14:15 توسط زحل نجوا| |

صدايش به مرد هاي سي ساله مي ماند، به گفته بعضي ها صدايش پخته شده .اما انگار از او بيش از حد پخته شده.وقتي در چشمانش نگاه ميكنم احساس عجيبي برايم دست مي دهد گويي مرا به سوي كوهي از غم ها ميكشاند واين غم ها برايم درد اور است. بيك كوچك و چركي را با خود حمل ميكند، پوست دستش از گرما وسرماي روزگار به مانند چرم شده و حس خود را از دست داده، دستش را به علامت عدد سه برايم تكان ميدهد: خاله حصه سه ميري؟ جاي زنانه! و مرا از دنياي خيال بيرون ميكشد، با سر تاييد ميكنم و او با خوشحالي به طرف موترميدود و با دستان كوچك چرمي اش چوكي را پس وپيش ميكند داخل موتر پر از دود سگرت است نفسم بند ميايد ناچار خود را جا به جا ميكنم تا جايي براي سواري نو پيدا شود، او دوباره ميدود و با صدای غورش فرياد ميزند: حصه سه حصه سه ...

بلا خره با تمام تلاشش دوازده دختر و دو پسر پيدا كرده و ايستاد ميشود تا از مرد دست مزد خود را بگيرد، مرد سگرت دومي راكه روشن كرده به لب ميگذارد واز جيب خود سكه پنج افغانيگي را ميكشد و به او ميدهد. موتر مسير حصه سه را در پيش ميگيرد اما چشمانم هنوز در پيش اوست، سكه پنج افغانيگي در دستش جا خوش كرده و چشمانش موتر را تعقيب ميكند انگار چيزي براي گفتن دارد اما زبانش را قفل كرده اند.  

نوشته شده در 88/08/03ساعت 11:10 توسط زحل نجوا| |

Design By : Night Melody